نگاهِ خیره ام را ببین و بگیر و برو تا دوباره من
تا باز ببینی ام میانِ تردیدهایِ همیشه
نگاهِ خیره ام را ببین باز و بنشین و بمان میانِ تردیدها
حالا چراغ هم که سبز شود من می مانم
حالا مست هم که نباشیم بی لنگریم
حالا شیرین عقل هم تلخ می زند.
شکوفه ها و درخت ها
حالا زمین بر مداری منحرف هادی ست
حالا باید تمام شود این دور اما
به کدام ریسمان پوسیده باید چنگ زد تا که شاید
شاید لحظه ای باشد که تنها لحظه ای باشد-کوچک
وَ تهی از حادثه.
حادثه من بودم
و در میانِ ازدحامِ قاطر و آهن سالِ نو چه بی معناست.
نگاهِ خیره ی من و لب خندِ بی خبری دختران
حالا در به در کوره ی آدم سوزی باید بود
حالا لباسِ نو کفنی ست به رنگِ خاک.
صوت پدرانِ در گور بلاهت های خویش خفته و آسوده و سرمست از بی لنگری یِ من
حالا در پشت تنی از چند مردمی نا شاد
کوچه ای و تاریکی یِ بغضی
حالا امید فرایِ یاس و فراموشی و خاطرات.
اسفند ۸۸
آوایی بر ذهن چنان کوچک که تلنگری بر لیوان
مهمانان پیر درهیات استخان و آوار فرو ریخت کاخِ آینه به دست ِشانآه چه بر خاطرم گذشت- تنها کلیشه ای ست بر فاجعه.
من اگر بازی می کنم به بوزینه ی ذهن ام مربوط می شود-
خوشا الاغ با آونگ بی امانِ دمب و لغزشِ نگاه-
صدایِ تلنگرچه میزان از فاجعه است که بوزینه و الاغ دست به یقه می شوند از جنون
وای چه بر خاطرم گذشت به هنگامِ بوسه ی لیوان و سنگ وَ بازگشت و بازبرخورد و
- باز بر خورد باز -وای- چه از ذهن ام گذشت.
پیرزنانِ بی دندانِ خیس گیس-
آه چه بر خاطرم گذست تنها کلیشه ای ست بر فاجعه.
26-8-88
از یک چراغ قرمز تا چراغ قرمزی دیگر-چه کم- فرصت سبز بودن.
پدرم گفت:((اگر چه از میان همه ی موجودات آدمی غریب ترین ناقله است با این همه در عین حال قالبش به اندازه ای ضعیف است و سست سر هم بندی شده است که اگر به واسطه ی فنر مرموزی نبود که در درون او تعبیه شده با تکان های ناگزیر که در این سفر بر او وارد می شود روزی ده ها بار از هم می پاشید.)) عمو تابی گفت :((این فنر به نظر من همان مذهب است.)) پدرم انگشتش را از میان انگشتها در آورد و دستها را به هم کوفت و گفت:((این بینی بچه ی ام را درست میکند؟)) عمو تابی گفت:((همه چیزمان را روبه راه میکند.))پدرم گفت:((بله تابی عزیزم مجازن بله تا آنجا که من میدانم.اما منظورم از فنر آن نیروی قابل انعطاف و ارتجاع درون ما است که مثل یک فنر مخفی در یک ماشین منظم فشار مصایب را خنثا میکند و دستگاه درون را متعادل میکند هر چند نمی تواند جلو ضربه ها و تکان ها را بگیرد اما دست کم یک همچو احساسی در ما ایجاد میکند.))
.........................................................................................................................................
چون نمیدانستم چه بنویسم گفتم تکه ای از رمان تریسترام شندی که به تازگی چاپ مجدد شده است را بیاورم تا تو هم با معجزه ی قرن ۱۸ آشنا شوی البته اگر نشده باشی تاکنون!
تریسترام شندی نوشته ی لارنس استرن و ترجمه ی ابراهیم یونسی.
شنا اگر بلد نیستی در خاطرات ام چه می کنی
تا منِ مادر بر ساحل اش شن بر سر ریزم
تا در این دیگِ پر خروش دست ات نمایان شود
چشمِ من تا انتهایِ آسمان را پاس می دارد
و اگر خورشید و خورشید هایِ بسیار قرمز شوند و خاموش
تا کودکِ مغروق به ساحل نیاید
مادر را چه آرامش است؟
تو اگر شنا بلد نیستی منِ مادر شن بر سر ریزم.
دو رود بر گستره ی تو آن گاه که شب خجول ساخت مرا
بر گستره ی صورت تو جبران خشک سالی ها
بر گستره ی صورت سرخ تو مرغان کوچیده به بزم و خاب.
در فریاد خاک خشکیده ی من سکوت که ناگهان رود
در من عطش که طالب طراوت اما نه شور
در فضای ناپاک پیرامون ام موش ها که پنهان می خندیدند و می رفتند سریع
کوه تو ویران شد بر من آنگاه که رود
و سنگ کوچکی که من/استوار به آواز رود و غریو کوه.
برقی زد ستاره ای در رود آن گاه که که خاک من به جستجوی تو بود.
من در کنارِ دلفین ها به بازی بودم که تو
در کنار من به عشق بازی
تاریکی ما را پنهان کرد وَ پرده تکان می خورد
من چشم می گشودم از انتهایِ اقیانوس های خوب وَ تو
در کارِ جادویِ خویش وَ من
رها بر موج هایِ شاد.
فردا دیوار یادِ آب ها ست
من دلفین تو جادو اقیانوس آرام وَ پرده در حرکت.
۸۸-۷-۱
آقا می شود کمی آرام تر صحبت کنید لطفن
آخر مادرِ من مرده است کمی این جا / که بسیار تاریک است وَ خاموش
چراغ ها را روشن کنید
من در این گورستان که بی انتها ست /این خیابان که تاریک است/نمور است این قبر کوچکِ من/که آفتابی اَم/
مادرِ من که کمی مرده است کمی هوا سرد است/وَ گرفته/سگ پاچه ی مرا.
این خواب هائی که من می بینم حرام می کند این خواب های مرا
در شهر که چراغانی ست/این خیابان ها/که تاریک اند.
۸۷-۱۰-۲۲